خاطرات یه عاشق شکست خورده . . .

از شماره گذشته است
ن
می دانم این بار چندمی است
که از پشت پنجره به آمدنت چشم دوخته ام
گفته بودی بهار که بیاید من هم همانند گل ها در آغوشت شکفته می شود
می دانی این چندمین بهار است که می گذرد؟
گل ها باز شدند
پرستوها نغمه سرایی می کنند
چشمه ها بوی بهار گرفته اند
ولی من هنوز زمستانم...
<<من همان فرهادم>>
  •  
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
جمعه 26 فروردين 1390برچسب:, :: 1:8
کیمیا

با همه بی سروسامانی ام

 

 

 

باز به دنبال پریشانی ام

 

 

 

 

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

 

 

در پی ویران شدنی آنی ام

 

 

 

 

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

 

 

عاشق آن لحظه طوفانی ام

 

 

 

 

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

 

 

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

 

 

 

 

آمده ام با عطش سالها

 

 

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

 

 

 

 

ماهی برگشته زدریا شدم

 

 

 

تا تو بگیری وبمیرانی ام

 

 

 

 

 

خوبترین حادثه می دانمت

 

 

 

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

 

 

 

 

 

حرف بزن،ابر مرا باز کن

 

 

 

دیر زمانی است که بارانی ام

 

 

 

 

 

حرف بزن،حرف بزن سالهاست

 

 

 

تشنه یک صحبت طولانی ام

من همان فرهادم

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 10:37
کیمیا

 

آنکس که می گفت دوستم دارد ...

 

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد...

 

رهگذری بود که روی برگ های زرد پاییز قدم می گذاشت...

 

و صدای دلنواز برگهای خشک

 

 همان آوایی بود که من گمان می کردم می گوید

          دوستت دارم!!!!

        

من همان فرهادم

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 10:28
کیمیا
"آخر به کجایی تو؟"
پرسید و ندانستم
با این همه دلتنگی
درطرح نمی گنجم!
هربار قلم رقصید
از سایه خود ترسید
یک نقش و همه خالی
درگوشه تنهایی
از بوسه و صد بوسه
یک لحظه به خود لرزید
ترسید ودلش ترسید
یک شب زشبی شاید
بی بوسه تو یکبار
درخواب بماند خواب
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 10:9
کیمیا
لحظه لحظه
همه تکرار تو ام
آینه آینه
نقش بی نقش
همه ازنقش تو ام
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می میرد
که تویی تو
لحظه لحظه
همه جا درنفسم
آه....
آیه رویش خاک
وحی....
نبض رستن بر این خواب و خیال
رقص....
شعله در خوابگه خلوت پاک
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می میرد
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 10:6
کیمیا

 
آن شب که دلم لرزید
گفتی به کنارم باش
و
 
از آینه چشمم نقشی به خیال انداز
تو ماندی و من ماندم تا صبح در آغوشت
یکبار گشودم چشم
دیدم همه جا بی تو
بی خود شده ام با تو
آخر چه بگویم من ؟
این را که دلم ترسید ؟
دیدی ز خیال تو
نقشی ز قلم لرزید!
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 9:57
کیمیا

تو رفتی . ومن در پایان راه ایستاده ام .

 

هنگامی که آخرین نوازش های آفتاب

 

را بر گونه هایم حس می کنم .

 

کم ، کم تاریکی مرا فرا می گیرد .

 

و شب را در آغوش می کشم.

 

 

 

و من در پایان راه ایستاده ام.

 

صدایم در گلو شکسته.

 

توان فریادم نیست.

 

سرما همه ی تنم را می لرزاند.

 

 مرگ آهنگ پرواز را ، در گوشم نجوا می کند .

 

 

 

ومن در پایان راه ایستاده ام .

 

چشمانم از اشک لبریز است .

 

اشک شوق .

 

شوق نبون در دنیایی که تو دیگر ازآن من نیستی .

 

خیلی خسته ام ، خسته از این راه بی سرانجام .

 

 

 

ومن در پایان را ایستاده ام .

 

صورتم را بر خاک می گذارم .

 

سردیش را با تمام وجودم حس می کنم.

 

مرگ در کنارم دراز می کشد و لبخند می زند.

 

 من هم با ته مانده های توانم تبسمی می کنم.

 

 

 

ومن در پایان راه ایستاده ام.

 

 آخرین قطرات اشکم با خاک پیوند میخورد .

 

و لبانم آخرین بوسه را به عکست هدیه میکند .

 

دیگرهیچ حس نمی کنم .

و روحم به دیدار جسم زمینی تو مهمان می شود.

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 9:50
کیمیا
میگه پروانگی ، می گم که دیره                          
                        آره ، تنهام گذاشت ، یادم نمیره

میگه چیزی بگو از شرح حالش

                                     میگم دارم می سوزم با خیالش

میگه از عشقتون چیزی نمونده

                                  میگم احساس اون خشکیده مرده

میگه از آسمون هم نور رفته ؟

                                  میگم خب نور من بود ، ماه رفته

میگه از عشق یارت ، موندی تو دور ؟

                             میگم که ، بی خیال، کوعشق، کو نور

میگه تنها شدی ، بی یار و خسته

                                 میگم دیدی تو هم ، قلبم شکسته !

میگه از حال اون خبرداری ، تو

                                       میگم آره ، خریده یه دل نو

میگه تو هم بگیر یک یار دیگه 

                                 میگم یادش که مونده ، اون پریده

میگه نفرین بکن ، آهت میگیره

                                        میگم قلبم هنوزم ، خیلی گیره

میگه چیزی بگو حالا که رفته

                               میگم خدا به همراش ، روز و هفته

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 9:33
کیمیا
 
آرزو دارم شبی عاشق شوی .
 
 
آرزو دارم بفهمی درد را .
 
 
تلخی برخوردهای سرد را .
 
 
می رسد روزی که بی من سر کنی .
 
 
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی ...
 
 

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, :: 9:12
کیمیا
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقرپوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه بازآیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو درروان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تومسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چهدشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
معلم شهید دکتر علی شریعتی
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا

عکس   متن عاشقانه واسه همه اونا که عاشق هستند

 


امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم


کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…


تا بدانی که بی تو چه میکشم


کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو


رودی از اشک به راه انداخته ام….


و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من


به تو این پیغام را می رساند که:


امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته


در حال فرو ریختن است


*****


تنها زیر باران قدم نزن…


میترسم تو هم مثل من دق کنی…

******


عشقبازی را ندانستم قماری مشکل است


تا نشستم روبروی یار ، خود را باختم !


فکر کردم بُرد با من بود ، چون دل باختم


……


هیچ میدانی چه کردم ، کار دل را ساختم .


*******


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست


کوه غصه از دلم رفتنی نیست


حرف عشق تو رو من با کی بگم

…همه حرفا که آخه گفتنی نیست…

*******

گیرم… پایی نمی دهد تا پر واکنم به سویت


کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت


ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت


تا کی به سر بگردم در راه جستجویت


کز اشک شوق دادم یک عمر شستشویت


شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا

فرق من و تو:


             

gol



 گفتی عاشقمی،

گفتم دوستت دارم.

گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم،

گفتم من فقط ناراحت میشم.

گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم،

گفتم اتفاقا من به خیلی ها فكر می كنم.

گفتی تا ابد تو قلب منی،

گفتم فعلا تو قلبم جا داری.

گفتی اگه بری با یكی دیگه من خودمو می كشم،

 گفتم اما اگه تو بری با یكی دیگه،

من فقط دلم میخواد طرف رو خفه كنم.

گفتی ... ،

گفتم... .

حالا فكر كردی فرق ما این هاست؟

نه!

فرق ما اینه كه: تو دروغ گفتی، من راستشو2.gif


گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم


گفتم: كجا؟


گفت : رو قلبت


گفتم مگه میتونی ؟


گفت : اره سخت نیست ‌‌آسونه


گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت


گفتم این چیه ؟


گفت : هیسس


ساكت شدم


گفتم : بنویس چرا معطلی


خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوستت دارم


دیوونه اون رفته ؟


خیلی وقته؟ كجا ؟


نمیدونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده12.gif



                 

عشق

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا


من درختی بودم


میوه هایم همه تو


ریشه هایم، تنه ام


هر چه که بود


همه از عشق تو بود

برگ سبزی هم اگر بود


دلم بود


کنارت رویید


تو رسیدی یک روز


به زمین افتادی


دل سبزم خشکید


ریشه هایم افسرد


من درختی بودم


که شکستم دیروز


از تو تا این امروز


و کسی در من مرد
----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا




(خانه ی دوست کجاست؟)


در فلق بود که پرسید سوار.


آسمان مکثی کرد.


رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید


و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:


(نرسیده به درخت


کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است


ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.


می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد


پس به سمت گل تنهایی می پیچی


دو قدم مانده به گل


پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی


و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.


در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:


کودکی می بینی


رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور


و از او می پرسی:


(خانه ی دوست کجاست؟)

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا






دلم میخواد گریه کنم...



دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم


اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من


روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه


شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه


فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه


شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم...


یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم!!!


اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره


اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم


گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم


چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم!


که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم!


سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم


عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن!!


من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم!!


آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن!!!


از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پیرمی شن...


بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن!!


یه عده از این آدما..انگار تو پیله می مونن...


عمرشونم تموم می شه ..توپیله هاشون میمیرن!!


بعضی ها پروازمی کن!!!پیله هارو باز می کنن!!!


بعدش می رن به آسمون...پرمی کشن تو کهکشون...


از آدما فقط یه اسم ...فقط یه یاد..فقط همون خاک می مونه...


بیاید همه قولی بدیم...تو پیله هامون نمونیم!


چون آسمون سهممونه...و پر کشیدن تقدیرمونه!

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا



این منم


زنی تنها...


در ابتدای درک هستی الوده ی زمین

و


و ناتوانی این دستهای سیمانی.


من راز فصل ها رامی دانم


و حرف لحظه هارا می فهمم...


در کوچه باد می اید


این ابتدای ویرانیست


ان روز هم که دستهای تو ویران شد باد می امد..


من سردم است



من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد..


من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می ایم



و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست


که همچنان که تو را می بوسند


در ذهن خودطناب دارترا میبافند.


سلام ای شب معصوم!


میان پنجره و دیدن


همیشه فاصله ایست.


چرا نگاه نکردم؟



تمامه حرفهاش تکراری بود


دروغهای تکراری!


بی بهانه گفتم خداحافظ


او رفت من نگاهش هم نکردم

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا
آنچه که یک زن می خواهد...




روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.



آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.



سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.



آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...



او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.


وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.



پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،



اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!



آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.



پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.



او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.



از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.



سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:



" آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.

به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"


همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند


ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،



در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟



زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.



لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزنی جادوگر بامهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودشرا زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگراز وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟



زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"



لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.



اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!



یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،



زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...


اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...



انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟



انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛



از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.



با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،



چرا که لنسلوت به این مسئله که آن



زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...



احترام گذاشته بود.

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا


 

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

 


دخترك خودش رو جمع و جور كرد،


سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید


و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

 


معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد،


تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

 


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟


هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

 


دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...


بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

 


خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

 


معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

.
.
.
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

----------------------------- ----------------------- -----------------------

           
سه شنبه 23 فروردين 1390برچسب:, :: 9:18
کیمیا

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ


مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان خاطرات یه عاشق شکست خورده . . . و آدرس my_memory_my_dlnvsht.LoxBlo g.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.








نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 97
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 106
بازدید ماه : 228
بازدید کل : 41846
تعداد مطالب : 69
تعداد نظرات : 22
تعداد آنلاین : 1



ساخت كد صوتی آنلاين

آمار سایت